الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )
143
موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )
در صدد جمعآورى افرادى براى مقابله با محمّد هستم . در همان حال كه با وى قدم مىزدم ، گفتم : واقعا كه محمد با آوردن اين دين جديد چه حوادثى ايجاد كرد ؛ او باعث اختلاف و جدايى پدران و پسران از همديگر گرديد و آسايش و راحتى را از همه گرفت ! گفت : محمد تا كنون با فردى مثل من برخورد نكرده است ! آنگاه شعرى براى او خواندم و سخنانى براى او گفتم كه از آن خوشش آمد تا اين كه به خيمهاش رسيديم « 1 » . در آنجا افراد از دور او پراكنده شدند و هر كدام به چادرهاى خود رفتند . سپس به دخترش گفت : مقدارى شير بياور و پس از آن كه شير را آورد ، آن را به من تعارف كرد و من مقدارى از آن را نوشيدم و ظرف را به او دادم كه او بقيهاش را سر كشيد و سپس گفت : بنشين من در كنار وى نشستم تا اين كه همه جا آرام شد و مردم خوابيدند . او نيز دراز كشيده بود كه وى را به قتل رساندم و سرش را برداشته و پا برهنه به طرف كوهها رفتم و وارد غارى شدم تا در آن مخفى شوم . عنكبوتى جلوى غار تارهايى را تنيد و تنها مشكل من ، مبارزه با گرماى سوزان تهامه و تحمل تشنگى شديدى بود كه مرا آزار مىداد . ( 1 ) هنگامى كه زنان وى به گريه و زارى پرداختند ، ديگران متوجه قضيه شدند و هر كدام سوار بر اسب شد و در جهات مختلف به جست و جوى من پرداختند . در اين حال مردى كه كفشهايش در دستش بود و مشك بزرگى را با خويش حمل مىكرد به جلوى غار آمد و پس از بررسى به همراهان خود گفت : در غار كسى نيست و لذا آنها برگشتند ؛ اما او جلوى غار نشست تا بول كند . من پيش رفتم و از آب مشك كه آن را در كنارى نهاده بود نوشيدم و كفشهاى او را برداشتم و فرار كردم و براى اين كه از دست آنها در امان باشم ، روزها در جايى مخفى مىشدم و شبها حركت مىكردم تا اين كه در روز شنبه كه هفت روز از محرم باقيمانده بود « 2 » به مدينه رسيدم . ( 2 ) رسول اللّه را در مسجد يافتم و هنگامى كه نگاه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به من افتاد ، فرمود : رو سفيد باشى ! گفتم : خدا تو را رو سفيد كند اى رسول خدا ! سپس سر سفيان را جلوى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گذاشتم و اخبار خودم را براى او بازگو كردم . آن حضرت عصاى خود را به من هديه كرد و فرمود : با اين عصا به بهشت وارد شو ؛ كه عصاداران بهشت بسيار كم هستند . براى همين وى به خانوادهاش وصيت كرد كه اين عصا را در كفنش بگذارند . « 3 »
--> ( 1 ) . در سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 268 آمده است : تا اين كه فرصتى يافتم و او را كشتم و در حالى او را رها كردم كه زنانش به گريه و زارى پرداخته بودند . و اين سخن كمتر از سخنان قبلى ، جعلى به نظر مىرسد . ( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 532 - 533 و نگاه كنيد به سيرهء ابن هشام ، ج 42 ، ص 267 - 268 . ( 3 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 533 .